غوغای چیزی موسوم به روز پدر است...

از این حیث که بهانه ای است تا ابراز محبت کنیم و لحظاتی را سپاسگرانه گرداگرد بزرگانمان بگردیم و نفسی زیر سایه شان چاق کنیم، اابته که کار خوبی است. کاش و باید، هر روزمان روز پدر و روز مادر و زور برادر و روز خواهر و روز زن و روز مردِ خانه باشد... و زندگی بدون این معناها، به تعبیری، زنده مانی است نه زندگی کزدن....

ولی وقتی چیزی کلیشه می شود، وقتی از بطن زندگی جدا می شود، وقتی در سطح نظامات اجتماعی خبری از تمهید سازو کار  تجلی این ایده نیست، وقتی  چه بسیار پدرانی که با سری خم روی به کاشانه می کنند، وقتی -چنانکه می بینیم و می شنویم-جوانان درس خوانده، در بسیاری از خانواده ها، دو دو و سه سه از دختر و پسر، بیکارند و احتمالا رابطه خود را با اعضای خانواده شکراب می بینند، و  شاید حتی روی ابراز سپاس ندارند،  وقتی نظامات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ما خود را از ایفای نقش در به سامان کردن این زمینه ها برکتار می دانند و فقط نظام فرهنگی است که از طریق رادیو و تلویزیون در بوق کرنا می دمد و تنور "روز"ها را گرم ، و در واقع فقط برنامه های خود را پر می کند... احساس می کنم فریفته می شوم...!