"تخم شتر مرغ" کره ای

 در رسانه ها آورده اند "تخم شتر مرغ" کره ای بیانیه داده و  آمریکائیان را به مبارزه طلبیده  که:

"رهبر کره شمالی: رئیس جمهوری عقل‌باخته آمریکا را با آتش مهار می‌کنم"

****

می گویم، فضای سیاست را -که می باید ابزار و عصای دست آدمیان باشد در درست راه رفتن و درست تر راه بردن و به آقایی رساندن مردم خویش- به بوی تخلی خود کثیف کرده اند امثل این "خپل چشم بادامی" تازه از تخم سر بر آورده بر سریر قدرتِ ارث پدرِ از پدرش رسیده!!! تکیه زده!! و آن زرد موی از پول گریخته به کرسی کشیده شده...

بدنه جامعه ما به خود نادیده انگاری مبتلا است...

 به نقل از روزنامه شرق چهارشنبه29/شهریور

..."قاضي سيامك مديرخراساني [قاضی پرونده مرتضوی]در گفت‌وگو با تسنيم نكته‌هاي جالبي درباره خاطرات پرونده‌هاي مهم و دوران كاري خود گفته است. [...]در این پرونده با توجه به تحقیقاتی که انجام شده بود، برای دادگاه محرز شد که تخلفات صورت گرفته است.در حکم دادگاه، انفصال دائم از خدمات قضائي، پنج سال انفصال از خدمات دولتی و ٢٠٠ هزار تومان جزای نقدی صادر شده بود که همه فقط ٢٠٠ هزار تومان را بزرگ‌ کردند اما ندیدند کسی که در این شهر دادستان بوده و تقریبا حرف اول را می‌زده، محاکمه و به انفصال دائم از خدمات قضائي محکوم شده است. انفصال دائم از خدمات قضائي برای یک قاضی مانند حکم اعدام است. "

"هیچ‌کس این دو مورد انفصال را نگفت و ندید و فقط گفتند چرا به ٢٠٠ هزار تومان محکوم شده است."

******

جامعه ما بدنه خودش را نادیده گرفته است . همیشه نادیده می گیرد. گویی نمیداند یا نمی خواهد بداند که برای ساختن جامعه، برای راست آوردن کژی ها باید بدنه هم، نقش اساسی خود را باور، و مسؤلیت تاریخی خود را بپذیرد....

بدنه جامعه ما نسبت به خود، خیلی منعطف است و فقط نسبت به بالاسری هاست که غر و لند دارد به مثابه اصلاح!!

راست می گوید مدیر خراسانی! جامعه پاداش او را در این پرونده سنگین نداد و دین وی را ادا نکرد! و وقتی دین داینان فرهنگی، سیاسی، قضایی، اجتماعی و ... به خوبی  ادا نشود البته که کژی ها مزمن خواهند شد.

آخرین خشت ها...

 وقتی جمشید خان مشایخی که خود از پیشکسوتان است و از همگنان چیزی کم ندارد، بر عزت انتظامی می شورد که : "..."

و وقتی گلپای بزرگ بر استادان و بزرگان موسیقی این روزهای ما، می شوردکه: "..." 

 احساس می کنم آخرین خشت ها از پی بنای اخلاق و اعتماد کشیده می شوند....

اگر بزرگان ما اینگونه همه بر هم باشند، و اینگونه عزم به زیر کشیدن یکدیگر کنند...

ما دیگر به کجا و به که، دل خوش باشیم؟ و از که بزرگ منشی و ادب و گذشت بیاموزیم؟ و چه کسی می ماند که وِ را به انگشت، به نوباوگان مان نشان دهیم و "چنو باش"ش بگوییم؟!...

فریاد های خاموش!

شنیده ایم که بسی فریاد ها هست که از دل خموشی ها سر به آسمان می زند... من دیدم یکی از این خموشی ها را و شنیدم فریاد های به آسمان برخاسته ای را...

... از خویشان سببی دور است. زنی موقر و متین و با اخلاق و با مسؤلیت و مهربان. نه اینکه معلم هم هست! انگار خوبی اش دوبرابر می شود تحت تأثیر شغلش.

از قضا، همسرش هم همکلاسی دوران مدرسه ام بود در سالهای دور. پسری خوش مشرب، با مرام و سر بزنگاه ها ره گشا... زد و در جوانی رحل اقامت به دیگر سرای انداخت و دو تا بچه این زن را تنها گذارد...

دوسه روز پیش دیدمش. در ازدحام خلق. زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گذر کرد. احوالش در یک نگاه گذرا، حکایت می کرد که این دوسه روزی که عروسی دخترش است، جای خالی پدر دخترش را عمیق حس می کند. حس کرده است.  داشت در خموشی با شوی اش نجوا می کرد. با او راز دل می گفت. هم بار تنهایی ها و خستگی های همه سال های بی او بودن را، در میان آورده بود، هم، سهم خوشحالی "همسر" و "پدر" را از این روزهای خوب - که البته در نبودن او خلاء بزرگی است- حاضر آورده بود. آرام آرام. و لقمه لقمه دو روحِ در ازدحام خلق با هم تنیده، می گفتند و می نیوشیدند یکدیگر را...

 

رهایی از تخری؟!...

در ولوله "کل" کشان زنان که  فریاد به سر انداخته بودند و خانه را بر سر گذاشته بودند و کسی با کسی نبود و هم همه مجلس آرا بود و ... ناگهان به رسم مألوف و عادت معروف، یکی از آن میان درآمد که "داماد باید برقصد" و بقیه با صدایی مبهم همراه، که: "داماد باید برقصد"... داماد چه کرد؟! اگر انتظار دارید که برخاسته و دستی به افشاندن بر آورده باشد، سخت در اشتباهید... داماد -که من باشم چون احمقی تام و تمام، و بدون فهم این حماقت- چشم ریز کرد و آژنگ به چهره دواند و در جستجوی کسی که مکرر کرده بود که " داماد باید برقصد" گردن کشید و مثلا محکم، درآمد که: "کی بود؟!!!" و "یعنی که من و رقص؟ً" و "یعنی که  تو باید توبیخ بشوی!!" که مرد!! را دعوت به رقص می کنی!!...و قشقرق زنانه چه فروکش کرد، سریع!!

تا امروز وقتی یاد این موضوع می افتادم، نوعی خریت مردانه - غرور- در جان من می دوید و کیفورم می کرد... اما امروز! امروز نا گهان برقی در بصیرتم دوید و این پرسش را در ذهنم انداخت که: "مرد حسابی!  به جای اینکه دل دوستان و میهمانان و حاضرانی که خودت به مجلس دعوتشان کردی را به دست افشانننی شاد کنی، صدا به گلو دواندی و دنبال تحریض کننده داماد به رقص، گشتی؟! نگفتی بیچاره آن زن -که معلوم شد خجلتی برده لابد که صدایش فرو نشست-  زیر ذره بین نگاه ها آب شود و بزند زیر گریه و مجلس را ترک و بلکه طرد کند؟ و بعد دیگرانی هم؟!"...

خداییش به پشت سر که نگاه می کنم می بینم آن "زن" آن زن فرشته خوی، آن زن فهیم خویشتن دار، عجب انسان فرشته وش و خویشتن دار و دریا دلی بوده که رفتار مرا هیچ به روی خود نیاورده و همچنان پاس حرمت مجلس را داشته است...

امروز از ورای سالیانِ-تخری ای که بر من گذشته- تمام قامت پیش پایت می ایستم و دست نجابتت را گرم می بوسم ای زن!  که مادر و خواهر و همسر و .... هستی. ای زینت دهنده ذهن و ضمیر و مجالس مردان، اعم از اینکه قدر تو را بدانند یا ندانند! ...تعظیم!

سوت در سر...

"اگر به جسمی نیروی اولیه ای وارد شود و دیگر هیچ نیرویی برآن وارد نشود، آن جسم تا ابد به حرکتش ادامه می دهد"

حتما این گزاره را از فیزیک دوران دبیرستان فرایاد می آوریم!... بلی فرایادش می آوریم ولی اغلب چون من، بی توجه به معنایش!

روزی که نیوتن چنین واقعیتی را در هستی کشف کرد، در حالی که پیش از آن هیچ تصوری از نیرو و مقاومت و انرژی در جهان نبود، چه حالی یافت نیوتن عزیز؟! فخر بشر! چه شناختی از جهان به دست داد؟! وه که شگفتی شگفتی است کشف این واقعیت و صورت دادن به این گزاره.

چنین احساس می کنم که آن روز نیوتن جهان را بر سر دست گرفته بوده که: هان! جهان اینک در کف من است!... و چه حق می گفته است نیوتن عزیز! فخر بشر!...

 

قسم مسئولین عام است...

[آقای موحدی کرمانی]: "اگر مسئولان به قسم‌های روز تحلیف‌شان عمل نکنند در عالم برزخ منافق شناخته می‌شوند/ "

این، حرف کاملا درست و به جایی است که: هرکسی در احراز جایگاهی و در راستای منافع ملت و کشور، قسم خورد باید پای قسمش بایستد، و به پیمانش وفادار باشد...

اما یک نکته باریک تر از مو اینجا هست که بی التفاتی بدان نه صلاح ملک و ملت است... و آن اینکه این قسم و پیمان مصادر امور، عام است. و قسم رئیس جمهور سمبل این پیمان بستن. بر هرکسی که جایی در این کشور -بعنوان مسؤل- پر کرده، "قسم" خود به خود جاری، و وفاداری به پیمان و قسم،  هویت او است. و شکستن پیمان یعنی انکار هویت خود...

گفتگو خصیصه دوران معاصر

ویژگی دوران معاصر برای حل مسأیل فی مابین، به کارانداختن" گفتگو" است. ژانری از گفتگو، بعنوان ابزاری برای حل مسأله در میان مردم ما از قدیم الایام مرسوم بوده است البته. اما منظور من از " گفتگو" در دوره معاصر چیزی شبیه بدان رسم نیست. آن گفتگو که از قدیم در میان ما رواج داشت همواره از طریق یک یا چند میانجی خیر خواه - و صرفا برای فیصله بخشی- شکل می گرفت. اما آنچه امروز بعنوان شکلی از حل مسأله میان طرفین ذی نفع شکل میگیرد اذعان آنان به ضرورت گفتگوی مستقیم و طرح بی واسطه مسایل فی مابین است....
به گمان من دست یازیدن به چنین شیوه ای برای حل مسایل، بین ما مردم و نظام اداری مان در این شهرستان هنوز رایج نشده است. بسیار موارد هست و چه بسا موجب سؤال یا گلایه مردم هم هست، ولی دریغ از یک مراجعه به اداره یا سازمان مسؤول. یا دریغ از یک مراجعه پرسشگرانه به جای مراجعه پرخاشگرانه....
اگر کانال های ارتباطی بین مردم و ادارات. محکم، بی واسطه یا دست کم از طریق نشریات محلی برقرار باشد، احتمال اینکه مسایل به هنگام، طرح و حتی المقدور رفع شوند زیاد و به تبع چنین وضعیتی نارضایی های مردمی هم کم و کمتر خواهد شد.....

همه باید بخواهند...

بی شک هر قوچانی در هر کجا که هست، دغدغه اعنلای شهرش را دارد. اصولا شاید بتوان گفت امروز ذهنیت شهروندی به سوی دغدغه مندی و احساس مسؤلیت و نیاز به ایفای نقش فعال در ساختن جامعه و از این طریق، رسیدن به نوعی خود یابی و رضایت درونی گرایش دارد. یقین داریم که همشهریان عزیز دل در گرو رشد قوچان دارند. از طرف دیگر، رشد با انفعال بدست نمی آید. از این رو خلاء فضایی که در آن بتوان به گفتگو نشست، مسایل را به تماشا گذاشت و یک هم اندیشی روزانه در باب ابتلائات و اشکالات شهر و. شهرستان تمهید کرد، حس میشد و میشود.....
نقد _ روشمندانه و معطوف به معیار علمی_موجب اعتلا؛ و نقد پذیری، تقوای"مسؤلیت" ما است.
ساختن جامعه عزم همگانی می خواهد.
همه باید باشند. همه باید بخواهند. همه باید ببینند. همه باید بشنوند، مگر کژی ها راست آیند...

پوزش خواهی...

هر روز چیزهایی می بینیم و می شنوم که حالم را بدجوری بد می کنند! مجبوری می شوم برای تخلیه روانی، واکنش نشان بدهم... اینجوری از "قوچان و این روزهایش " غافل می شوم ...

من از "قوچان و این روزهایش" پورش می خواهم... از خوانندگان تک و توک اش بیشتر...

دنیای مضحک!

[اردوغان] ...."گفت: «ممکن است آمریکا کشور بزرگی باشد، اما کشور منصفی نیست. لازمه عدل و انصاف برای یک کشور استقلال قوه قضائیه است.»..."

بله؟!... حضرت اردوغان هم به مدافعین استقلا قوه قضاییه پیوست؟! البته بعد از تراشیدن نظام اداری مملکت محروسه اش از مخالفین لابد!!... 

"کودک" روان شناسی در سیاست!

"پوتین: کره شمالی حاضر است علف بخورد اما برنامه اتمی‌اش را کنار نگذارد"

"شاگرد عقب کلاس" سیاست! توقع داری کسی که با تو بنشیند و سرباز شطرنج تو باشد، بتواند عملکردی بهتر از این داشته باشد؟! اگر هم آنها حاضرند  نشوند علف بخورن، تو  برای اینکه محملی برای پز کسی بودن در دنیای امروز داشته باشی، می خورانی شان.....

"کودک" روان شناسی در برابر "والد" و "بالغ" مطرح می شود....

جرأت؟!

انتقاد آن هم بعد از مرگ کسی-که در واقع ورود به حرم پرستش ما ایرانیان است - و آن هم از کس یا کسانی  مانند آقای یزدی، که مع الاسف، هنوز بت ذهنی  گستره ای از ایرانیان امروزین اند، جرأت می خواهد... نمی خواهم بگویم که من جرأتمندم. اما می خواهم بگویم حتی حتمی بودن واکنش منفی از نااندیشایان مزمن هم نتوانست مانع ابراز خلجان درونی ام در تعریض بشود...

انتقاد مضاعف!

درست روز گذشت روان شاد دکتر براهیم یزدی مطلبی انتقادی با عنوان"آیا پاسخی خواهند داشتن؟!" اینجا نوشتم. متأسفته غفلتا درج نشده بود!...

در این دوسه روز "شصت سال صبوری و شکوری" اش را تورق می کردم...  افسوس که جز دریغم نیافزود و انتقاداتم را از مدعیان پارادوکسیکال نقش"روشنفکر- انقلابی"مضاعف کرد.

در سالهای پایانی قرن بیستم، که جهان به برق خویش می نازید، دود آتش افروخته ی بدون دود، حاصل طنازی های همین تیپ پارادوکسیکال در سطح اندیشه و بیش از آن، در طمع در سیاست ورزی، به چه چشم که ها -که بی خبر و بی تقصیر و  برکنار بودند- نرفت!

انتخاب با مشتری است

"[...]برخي می‌گويند در حال توسعه و پيشرفت هستيم اما در حال پيشرفت به سوي جهنم هستند ."

راست گفتی است!....

ولی مناسب تر این نیست که حق انتخاب مشتری(مردم) را هم به رسمیت بشناسیم؟!  در بازار - در اینجا رأی ها و حرف ها و عده ها و تبشیر و تنذیر ها- رسمیت و میدان دادن به بلوغ مشتری  نیمی از بده بستان است.  انتخاب را بر گرده مشتری بگذاریم....

بی مجالی ما ایرانیان

"*گزیده‌ای از مقررات توضیح‌المسائل چسب هل:

روش ساری و جاری در کارخانه برگرفته از ایده و اعتقاد مالک آن یعنی آقای خلیل نظری و این طرز فکر اجباری و لازم‌الاجراست./ شرکت نکردن در ورزش دسته‌جمعی ۱۲۰ هزار تومان جریمه دارد. برای شرکت نکردن در ورزش«هیچ بهانه‌ای حتی داشتن کسالت نیز مورد قبول نیست چرا که فرد کسل نمی‌تواند کار کند و باید آن روز از مرخصی استفاده کند»./ برای رعایت نظم کارکنان باید حداکثر تا ساعت ۸:۷ دقیقه حضور خود را ثبت کنند و اگر ساعت ۸:۸ را نشان دهد طبق قانون کارخانه شامل جریمه ۱۰ هزار تومانی می‌شوند./ داشتن تلفن همراه در خط تولید، وی سی و محل کار ممنوع است و در صورت مشاهده موجب واکنش شدید و احتمالا اخراج خواهد شد./ استفاده از کلمه «این دفعه» ممنوع است./ نوشتن اسم اشخاص به جز اسم خلیل نظری در کلیه بخش‌های کارخانه از جمله اعلامیه‌ها، بولتن‌ها و تابلوها و مکاتبات جاری ممنوع است./ کلیه مکالمات تلفنی برای کنترل بهبود کیفیت پاسخگویی ضبط شده و هر سه ماه یک بار به طور رندوم از بلندگوی کارخانه پخش می‌گردد؛ لذا مراقب مکالمات خود باشید چرا که مسئولیت آن برعهده خود شماست./ کارکنان و پیمانکاران کارخانه حق صحبت با پرسنل را ندارند و در صورت تخلف پیمانکار معادل ۵ درصد مبلغ قرارداد جریمه می شود./ تجمع بیش از ۲ نفر در زمان عدم حضور کارفرما در وقت اداری ممنوع و شامل عکس‌العمل خواهد شد./ در عکس‌های دسته‌جمعی هیچ کس نباید بنشیند و هیچ‌کس جز مدیرعامل نباید لباس شخصی داشته باشد/. زنان کارگر که قصد ازدواج داشته باشند حداکثر در دوران نامزدی و آن هم به مدت یک سال کارشان ادامه می یابد."

ماجرای رخدادهای کارخانه چسب هل، یکبار دیگر بی مجالی ذهن و ضمیر ایرانی را در رسانه ها به آفتاب افکند. ما اغلب در برابر هر رخدادی بدون درنگ لازم،  فورا به دو دسته موافق و مخالف تقسیم می شویم....

به گمان من این مورد از جمله نوادر ایجاد نوعی نظم و انضباط در میان ایرانیان "درون دوره"(معاصر) است که شاید اشکالاتی هم می داشته واز این رو بیشتر به راه نمایی و حمایت نیازمند می بوده تا ایراد و انتقاد سرخورده کننده، یا حمایت تام خودکاکه ساز!

ما ایرانیان در زمین زدن حریف شگرد داریم. می آییم و شاخص ترین اشکالی که به نظرمان می رسد را برجسته می کنیم و بستر را برای نیش زدن فراهم می آوریم. در این ماجرا جریمه برای عدم حضور در نماز برای کوفتن کارفرما برجسته شد. بدون اینکه به روی دیگر ماجرا که ایجاد نظم و انصباط و سد کردن راه هر گونه تنبلی -که نزد ما ایراینان بیماری مزمن هم هست- توجه کنیم.

 من خودم به ایجاد این گونه نظم آهنین در محیط کار گرایش دارم ولی البته نباید هیچ حقی از کار گر زیر لوای ایجاد نظم  و انضباط پایمال شود. در اینجا هم می شود به پالایش تصمیمات پرداخت و رفتار خوب منظم -ولو برای کارگر سخت - را تحسین و رفتار های منجر به تضییع احتمتالی حقوق کارگر را اصلاح کرد...