زیبایی، چاشنی زندگی...
زندگی بدون چاشنی، یکنواخت می شود. زندگی یکنواخت آدم را کرخت می کند. کرختی، تاری دید می آورد. دید تار اصالت های زندگی را نمی بیند. آن که اصالت ها را نبیند، حاشیه ها برایش بزرگ می شوند و اصل می شوند و جای متن زندگی و عمر و گذرانش می نشینند....
باید برخیزم و زیبای زندگی خود را بیابم و پایش بایستم.... آن که زیبایی ندارد در زندگیش هیچ ندارد..... و آن که خیال می کند زیبای زندگی ازوما دیگری ای باید باشد، به احتمال خیلی قوی به اشتباه افتاده است...
زیبایی، زیبایی است! و ممکن است در اندیشیدن، در نبشتن، در شجاعت ورزیدن، در فهم کردن، در صبوری کردن، در مهر ورزیدن، در مراعات حقوق دیگران، و... در هزار گوشه زندگی جاری بتواند بشود....
البته زیباترین زیبایی آن است که آدمی "آن"ی روزیش بشود... . ولی یافتن این"آن"سودایی خام است... یافت می نشود....
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...