زیبایی، چاشنی زندگی...

زندگی بدون چاشنی، یکنواخت می شود. زندگی یکنواخت آدم را کرخت می کند. کرختی، تاری دید می آورد. دید تار اصالت های زندگی را نمی بیند. آن که اصالت ها را نبیند، حاشیه ها برایش بزرگ   می شوند و اصل می شوند و جای متن زندگی و عمر  و گذرانش  می نشینند....

باید برخیزم و زیبای زندگی خود را بیابم و پایش بایستم.... آن که زیبایی ندارد در زندگیش هیچ ندارد..... و آن که خیال می کند زیبای زندگی ازوما دیگری ای باید باشد،  به احتمال خیلی قوی به اشتباه افتاده است...

زیبایی، زیبایی است! و ممکن است در اندیشیدن، در نبشتن، در شجاعت ورزیدن، در فهم کردن، در صبوری کردن، در مهر ورزیدن، در مراعات حقوق دیگران، و... در هزار گوشه زندگی  جاری بتواند بشود....

البته زیباترین زیبایی آن است که آدمی "آن"ی روزیش بشود... . ولی یافتن این"آن"سودایی خام است... یافت می نشود....

انسانیت زیباست

هرچه فکر می کنم می بینم بازهم انساتیت انسان است که بر همه داشته های او شرف دارد و زینت است و داشته ای است که دست تطاول هیچ طاغی ای بدو نمی رسد تا بگیردش....

دیده اید آدم هایی را پشت این میزهای ادارات که خود را گم می کنند و قُداند و مردم آنسوی میز را به هیچ می انگارند و گویی از دماغ پیل افتاده با افاده و اطوار  پاسخ می دهند و از کار مردم گره نمی گشایند و مراجعه کننده را سر می گردانند؟!...

عجیب است که هرچه این آدمها که پشت میزشان با صدمن عسل هم خورده نمی شوند، وقتی نوبت خودشان می شود که به حیث مراجعه کننده برابر میز یکی مثل خودشان می ایستند چه زبون اند و کرنش گرند و رام اند و...

من نتیجه گرفته ام که هرکه هر اندازه در موقعیتی که گمان می کند قدرتی دارد از آدمیتش فاصله می گیرد به همان اندازه وقتی برابر کسی می ایستد که به گمان قدرتی دارد، به همان اندازه و به نوعی دیگر از آدمیتش دور می شود....