در باره گفتگوی ما ایرانیان با هم

در باره گفتگوی ما ایرانیان با هم(97/12/28)

امروز صبح چند تا میزگرد یا گفتگو از برنامه پرگار شنیدم. یکی از آنها گفتگوی فرج سرکوهی و سلامتیان و دو جوان دیگر بود یک خانم و یک آقای جوان، پیرامون کسری، و افکار و کارهایش...

اول پنبه جوانان را بزنم، که به دید من در برابر بزرگان چندان با ادب نبودند... مخصوصا آقای جوان در برابر سرکوهی. و خانم جوان در برابر خود کسروی که وی را به سطحی نگر متهم می کرد. و هر دو از پرسیدن پرسش های جاندار، جهت دهنده، معنا ساز در باره راه  کسروی و در تکاندن علمی  دو بزرگوار حاضر در برنامه نا توان می نمودند...

بگذریم!

منهای مجری برنامه آقای داریوش کریمی، که در کنار صدای مخملینش، اشراف وافی به موضوعات گفتگوهای خود دارند و جانب بیطرفی کامل را رعایت می کنند، ودر برابر مهمانان خود مراعی ادب اند، و از آرامش لازم برخوردارند، دیدم، در این برنامه مهمانانش، - مثل اغلب برنامه های گفتگویی ایرانی- از آن بردبرای لازم بر خوردار نیستند. در گفتگو، در داوری هایشان، در رد و انکار هایشان و در اشرافی که می باید به موضوع داشته باشند و به حرف درآیند، و در ظرافتی که لازم است در برابر موضوع و شناخت آن به خرج دهند...

به گمان من در این برنامه به ضرورت توجه به رویکرد روان شناسی شخصیت، روان شناسی اجتماعی، فرهنگ، شیوه های مرسوم علمی موجود در جامعه ما-که اغلب ابتر اند...- به ضرورت های تحمیلی وجه سیاسی و فرهنگی و دینی و خرافی، به یکه بودن کسی مانند کسروی در مواجهه اش با هرآنچه که در پروژه انتقادی ظاهر می شد...  توجه نشد.

بزرگان ما هم در پاسخ گفتن به پرسش شتاب بی محل دارند. انگار در هنگام گفتگو از چیزی می ترستند و آن اینکه هر آن مجری بگوید طولانی سخن گفتی. هر آن دیگر مهمانان به میان حرف او بدوند و حر ف او را که قوبل ندارند قطع کنند، از اینکه حرف او با پذیرش که بماند، با تدیید هم مواجه نشود....

درسی که من از این گفتگو گرفتم این است که: در گفتگو ها

  • آرام باشم
  • بدانم که همه چیز را من نمی دانم
  • بدانم که رقیب من الزاما همه فرف های مرا نمی پذیرد و چه بسا نمی شنود.
  • بدانم که رقیب من الزاما در باره موضوع صحبت نمی کند.
  • بدانم که شناخت در باره موضوعات واقعا پیچیده است و ممکن است دست من از شناخت آنگونه که باید باشد تهی است.
  • بدانم که برای داوری در باره شخصیتی تاریخی به وجوه روان شناسانه، جامعه شناسانه، وجه روان شناسی اجتماعی، نا خودآگاه جمعی بقول یونگ، به شاریط جامعه، به روندی که شخصیت در آن رشد کرده و شده آنکه شده است، به فراز و فرود زندگی اش، به هزینه هایی که پرداخته و بدو تحمیل شده، به واکنشی که همگنان او به حرفهای او داده اند،  به واکنشی که مردم به او نشان داده اند و .... باید توجه اکید بشود.... و
  • و در کل بدانم که هیچوقت و در هیچ موضوعی یکه به قاضی نروم...

البته در این گفتگو دامن سرکوهی را از آنچه که در بالا گفتم تا حدود زیادی مبرا می دانم و وی را در بحث مسلط تر دیدم....  

با عنایت به...

مزخرف ترین ادعایی که می توان تصور کرد، اغلب با این عبارت شروع می شود: " با عنایت به.... "

تناسب نقش ها

در گذشته ما میان نقش، موقعیت ها و شغل ها و  و کسب وکار ها و دخل و خرج زندگی نوعی تناسب و تعادل برقرار بود... شما تصور کنید مثلا یک کوزه گر، یا یک چینی بند زن، نعل بند، یک خرده فروش، یک دوره گرد، یا بقول قدیمی ها یک لخه دوز، و.... با درآمد اتدکی که می داشتند زندگی خود و عائله خود را که اغلب پر جمعیت عم می بوده، تدبیر می کردند...

یاد می آید بچه که بودم، محمد که داماد ما بود و دوستش قدیر،تقریبا همزمان ازدواج کرده بودند. جوان بودند و کارگر بودند و زمستان هم چون کار آنچنانی نبود، خواهرم می گفت آن سال، برای خرید عید نوروزمان مانده بودیم. دو تا همسایه، هم سن و سال. همدل و حالا هم درد. که از جیک و پوک هم هم خبر داشتیم. و غصه عیدمان را می خوردیم...

یک روز قدیر انگار که کشف بزرگی کرده باشد با هیجان از در درآمد که محمد! بیا برویم آب جوی بیاندازیم، ماهی ریز بگیرم ببریم شهر بفروشیم!...تو این دوسه روز باقی مانده می تونیم برای عیدمون کاری بکنیم...

رفتند. صبح رفتند که ماهی بگیرند و ببرند شهر بفروشند...و ما یعنی من و زینب به انتظار نشستیم. هرچند چشممان آب نمی خورد.  ولی باز روزنه ای بود... کاش ده روز مانده به عید این کار را می کردند. دست کم پول شیرینی شاید در می آمد....

آن روز ظهر شد و اینها نیامدند. عصر شد و نیامدند... وما کم کم امید مان را برای دستان پر شوهرانمان از دست می دادیم... که نیسان آبی رسید و سر ایستگاه که روبروی خانه ما بود ایستاد و محمد و قدیر پیاده شدند و توی اثاثیه گم بودند. هردو دست هرودیشان پر بود و لبخند پیروزیشان کوچه را پر کرده بود... با کار یک روز، شیرینی  و شکلات و آجیل و میوه و قند و چایی و روغن و برنج و... وای خدایا!...   آن سال، با کار همان یک روز از ماهی گیری و فروش آن، و خرید برای خانه،.. همه عید را به خوبی و سخاوت پوشش دادند.... چه عید خوبی شد آن سال...

*********

این روزها هم عید است. عید سال یک هزار و سیصد و نود هشت در آستانه در است. بازار سکات است. از آن همهمه و شلوغی های شگفت انگیز هر ساله و جنب و جوش و غوغای رسیدن سال خبر چندانی نیست... سرها در گریبان است...

می گویم این سالها کمتر شغلی است که بتواند دست سخاوت در عید بگشاید که بماند، در شیش و بش زندگی مانده ایم همه...

می گویم این سالها و این روزها نمی توانی روی پایت بایستی مگر اینکه اختلاس گر باشی... و کسی چه می داند که مه که اختلاس نگر نشده ایم خوب کرده ایم یا آنها که شده اند؟!....

مهم است...

مهم است که "کیست" که از "چیست" سخن می گوید... سخنی[باصطلاح روایتی هست که می گوید]: "نگاه مکن که "که" می گوید بل توجه کن"چه" می گوید"... این سخن، ذهن را از فاعل سخن منصرف می کند.  و فاعل سخن را آشکارا پنهان می کند. سخن بدون فاعل، سخن سرگردان است. سخنی است علیه خود هم! چه، سخن سرگردان را هرکسی می تواند به خدمت بگیرد. در جهات اهداف و نیات و منافع خود آن را دیگر کند... سخن سرگردان حتی، اگر مدافع داشته باشد دیگر سخنی بدون"که" نیست. بلکه با اختیار دفاع خدواندگار یافته است... بطور کلی نمی توان سخن بدون خداوندگار، متصور شد.... 

چه جای تعجب؟!

 عبدالعزیز بوتفلیقه؛ رئیس جمهوری که حرف نمی‌زند

Image caption نزدیک به ۷ سال از آخرین سخنرانی عمومی عبدالعزیر بوتفلیقه می‎گذرد

عبدالعزیز بوتفلیقه، رئیس جمهوری الجزایر چند حضور کوتاه مدت در میان مردم داشته اما این باعث نشده که منتقدانش لقب "مرده‌ای که نفس می‎کشد" را به او ندهند. 

*********

فقری به دست خود؟!....

کمی عجیب است...

چون منی که نه درسی و نه مشقی، نه کلاسی و دانشگاهی دارم. و نه مطالعه ای جدی و پیگیر، آدم هایی مانند بارت و کریستوا و دلوز و بودریار و... آشایند. از هر کدام دست کم یکی دو کتاب دیده ام اگر نخوانده ام. مقاله ای  و سخنی و گزاره ای و دیدگاهی از آنها در ذهن دارم....

می گویم در فرهنگ خود چشم به راه که/ کیان باشم، که می توانند پنجره جهان های تازه را به روی من بگشانید و مرا تا اوج افکار با خود ببرند؟!....

در این کوچه تنگ و تاریک، معدودی چون سروش و شبستری و ملکیان؛ هستند که با ده ها فشار و برچسب و طرد و کنار گذاری مواجه اند...

چرا آخر؟!

و فرزندان ما برای امروز و فردای جهان زیست خود بر سر کدام سفره سرشار می توانند نشست؟!...