ردپای طوفان...
"امیدم! پوران جان عزیز مهربانِ بداخلاقِ خوشقلبِ «کافرغضبِ» «مؤمنرضا» ی بدخرجِ خسیسِ حواسپرتِ جمعکنِ جیغبنفشیِ ژوکوندْ لبخندِ نُهمن شیرِ لگدزنِ صبورِ تندجوشِ فرشتهْ دیوِ سوهانْعمرِ تسلیتبخشِِ دیوانهْزنجیرِ خردمندِ پُر «بریزوبپاشِ» «جمعوجوریِ» قایمکنِ گمکنِ پیدانکنِ بینظمِ دقیقِ صدتومان گمکنِ چهارپولیِ پاکروحِ پلیددهنِ «مرد بیرونِ» «زن خانه» «همسر خوبِ» «همدم بدِ» «اهوراییذاتِ» «اهرمنیدادِ» امیدبخشِ یأسآورِ پرحرفِ حرفنشونِ خونگرمِ پرجوشوخروشِ یخکنِ چون مرگموش زودقهرِ زودآشتیِ گه بهشتی خصال و گه دوزخی روالِ ترش و شیرینِ تلخانگبینِ جمع ضدینِ رفع نقیضینِ بدترین بدِ خوبترین خوبِ «با وی نتوان زیستنِ» «بیوی نتوان بودنِ» روح مرگدهنده مرگ روحدمنده رحمتِ پرزحمتِ رنج پر از لذتِ هم شراب هم شرنگِ هندوانه بدلرزِ اشکنه سرشکنِ خوشنوازشِ بدسرزنشِ جوربهجورِ همیشه یکجورِ درهمبرهمِ شلوغپلوغِ قروقاطی، عزیزی که تو را نمیتوانم تحمل کنم و دنیا هم بیتو تحملناپذیر است..."
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...