زبان حال پاره ای ...

من با بقیه تفاوت دارم. ولی بقیه حق ندارند با من تقاوت بکنند!! چه معنی دارد اصلا!!

تحفه گرم...!

مرحوم استاد رجایی بخارایی

ای خر ! که بسته اند به گردونه ای تو را

واندر بهای مشت جوی بار می کشی

نام من است اشرف مخلوق و تو ز پی

نام  " حمار یحمل اسفار " می کشی (۱)

بهتان بس بزرگ که بر ما نهاده اند

دانم تو نیز زین سخن آزار می کشی

اشرف تویی که در پی رنج کسان نه ای

گر چه ستم ز خلق به خروار می کشی

نشنیده ام که نوع تو ریزند خون هم

نشنیده ام که کینه به هر کار می کشی

پشت از فشار  ریش و  دل از چوب کین غمین

 بار بشر بدین تن افکار می کشی

ما و تو سخره ایم در این بارگاه صنع (۲)

تنها نه بار دهر تو دشوار می کشی

من رنج می کشم تو اگر بار می بری

 من خوار می زیَم تو اگر خار می کشی

صد کوه غم بر این دل نازک نهاده اند

خرم تویی که بار به هنجار می کشی (۳)

تو نیک بخت تر که غم حال میخوری

نی رنج نامده ، نه غم پار می کشی

آزادتر ز من به زمین گام می نهی

هر دم ملامتی نه  ز اغیار می کشی

من لب ز بیم بر نتوانم گشاد و تو

فریاد ها به هر سر بازار می کشی

جانت ز دست مردم دون نیست در عذاب

هر رنج می کشی به تن زار می کشی

پایان کار اگر نگری هم تو بهتری

زان رو که بار عمر نه بسیار می کشی

افزون ز بیست سال نمانی و زان سپس

نه انتظار جنت و نه نار می کشی

در ژرفنای ملک عدم فارغ از حساب

خوش می چمی و خیمه به گلزار می کشی

 

ما چنین پرورده می شویم...

از من چه توقعی هست؟!

کودکم زیر سایه پدر و مادر. در گرفت و گیر سرپرستانم در فراز و فرود زندگی و این برآن و آن براینِ آدمها، چشم و هم چشمی و رقابت ها و حسادت ها و غفلت ها و تغافل ها و ... کدام حقیقت چهره خویش را به من می نمایاند؟

در دبستان و دبیرستان، آیا معلمین و دبیران جسارت فهم و بیان حقیقت را برای من دارند؟ آیا کتابهای درسی من دغدغه حقیقت می پرورند؟

در دانشگاه آیا استادان من جرأ فهم و بیان حقیقت دارند؟ می خواهند و می توانند مرا به وادی حقیقت رهنمون شوند؟

کتاب های ما از کدام چشمه زلال مشروب می شوند؟!

روزنامه ها و رسانه های ما چطور؟! کدام مسأله والای انسانی را برجسته توانند کرد؟

تریبون ها و محفل ها و منبر ها چه؟

مسجد ها ما چه اندازه حقیقت جویی را برمی تابند و و پیشه خود کرده اند / می کنند؟!

...

من در مسیر شدن، مسافر چنین  کوچه های تنگ و تنک مایه هستم. و در چنین ایستگاه های بی زاد و توشه مناسب و متناسب اطراق می کنم...

من محصول این فرایند هستم. از من  برای فهم حقیقت و استقامت در راه آن، چه توقعی توان داشت؟

غصه من است باز...

غصه من و امثال من است باز.....

در غمی که پنهان

در  پشت پهنه چشمان تو است

 عباسِ من....

مظلوم مظلوم است!

 همه جا هست اسمت، و مرامت نه!

                                         که مظلوم هستی، به حقیقت مظلوم!...

                                                   آن هم در میان ما مدعیان دوستی و دوستداری...

*****************

دل یاری نمی کند از چند و چول محتوا و منش و روش برخی هیأت ها بنویسی. بالاخره هرچه هست نام حسین محور کار است، علیه السلام.

ولی با خود می اندیشم : اگر حسین به مرام و معرفت و انسانیت دعوت کرده است، و حالا کسانی هستند که از نام حسین(ع) نان بر می آورند، و زیر علم او نام خود بر می افرازند، و از جانسوزی ای که بر او رفت، هرای خویش می کنند....، شوریدن بر این،  نه آیا لبیک به حسین (ع) خواهد بودن؟!

حس خوب!

چقدر خوب است وقتی با شهامت با ترس هایت روبرو می شوی و در آشوب ترس و احتیاط، می ایستی در برابر هرآنچه تو را می ترساند...

ترس طبیعی است، ولی فرار لزوما،  نه!

دست و پای بد شانس؟!

هوا اگر دست برخی ها بود...

                                            ریه های ما چقدر خوش شانس اند!!

تلاش بی ذوقانه

به این می ماند که تو پایت را از دست داده باشی و سوگوار بی پایی باشی و بیایند از عصایی که زیر بغل انداخته ای هی تعریف کنند که مثلا سر ذوقت آورده باشند.... !!

حیف بد جور

چقدر حیف می شوی وقتی معاشران، دانه دانه چون مرغان از وجودت طعمه بر می کنند... بد جوری حیف می شوی...

بغض های بی مخاطب

ده ها بغض فرو خورده در گلو دارم از دست خودم، از دست "آن"ها، که همدلی یافت می نشود برای شنیدنش...

نجوا به خیال پاسخ

هی حرف می زنند، هی پاسخ می دهم. هی می شنوم هی توضیح می دهم.. به این امید که خودشان خودشان را بفهمند! به این امید که درک شوم فقط کمی....نا گهان فریاد می شنوم که "چرا ساکتی؟!... " به خودم می آیم.  همه پاسخ های سنجیده ام ام نجوایی درونی بوده اند، با خودم...

علایم حیات؟!

جنب و جوشی است در شهر این روزها و هفته های اخیر، بعد از آنی که گمان قوی این بود که شهر، مرده است. بله جنب و جوش آسفالت کوی برزن سالها غرقه درخاک را می گویم در دل شهر..

نمی دانم همت یا کار یا شانس چه کسی است که موانع کار از پیش پا برداشته شده اند؟ و ای کاش مصادر امور ما 1/10 این، بودند بر سرکار خویش.

... خوب است، ولی از قلت بضاعت، ذهن و عین-اگر جدی باشد این نگاهشان- ومصداق "خبر داری" از عمق فاجعه بی کار کردی است - اگر به تعریض کم کارهای مألوف باشد- شنیدم اسم این جنب و جوش، -بدیهی مسؤلیت- را خودشان گذاشته اند "نهضت آسفالت"!!

جغله های سوارکار؟!

من نمی دانم چه نفرینی سزای کسی است که اولین بار یک کپه شن و قیر بنام آسفالت ریخت جلوی راه مردم، که یعنی سرعت گیر(دست انداز) بیچاره بوده این فرد هرکس بوده. چون به جای حل مسأله به پناه پاک کردن صورت خزیده و کار نابلدی اش را زیر کپه شن-قیر پنهان کرده است.

در گذشته جلو پاسگاه ها و پست های انتظامی حساس که توقف خودرو ها الزامی تشخیص داده می شد این دست اندازه ها بودند. وگذر افراد اغلب بدان ها نمی افتاد مگر گاه گداری و بر حسب تصادفی، لذا موضوعی قابل قبول بود.  نه مثل الآن که در هر خیابان زپرتی این شهر به  هیأت روستایی در آمده، 3-4چهار تا خط-کپه آسفالت ریخته اند بدون علامت مشخصه ای یا بدون رنگ هشدار دهنده ای و...

جلوی در دبستان و مهد و مدرسه و دبیرستان و رستوران و ستاد انتخاباتی و...و  فردا پس فردا دم در خانه ا یک کاره ای لابد!!

آب خوش چرا از گلوی ما پایین نمی رود؟!

نوشتن ما و حکایت پیانیست اسیر!

می گویند در جنگ جهانی هیتلری ها یک موسیقی دان مشهور را دستگیر کرده بودند که لابد چون با اونا نبوده بر آنها بوده!! میارنش تو استادیومی جایی، اعدامش کنن. در ملاء عام. مقدمات کار که آماده میشه و می باید پیانیست بی پناه رو به جوخه اعدام بسپارند، ناگهان فرمانده جوخه یا یکی از فرماندهان عالی رتبه هیتلر فریاد بر می آورد که نه!.... اعدامش نکنید!...

مردم متعجب از این انسانیت ناگهان!  لابد با خوشحالی زیر پوستی، منتظر می مانند تا پایان کار رو تماشا کنند،... آقای فرمانده دستور می دهد: "پیانو بیاورید!" می آورند. شوق مردم از این آداب دانی فرمانده بیشتر می شود. مرد اسیر در خیالش آرام آرام با پیانو نزدیک در می آمیزد، در آغوشش می گیرد و پنجه به زخم پیانو می فشرد بعنوان مرهم!...

سکوت سراسر میدان را گرفته است...

"انگشت هایش را قطع کنید!" این است فرمان جانسوز فرمانده، و جمعیت غرق در تعجب!

انگشتان مرد اسیر بی اختیار جمع می شوند... پوز خند فرمانده فضا را سنگین می کند....

"وقتی در حاضر باش پیانو ببیند نمی تواند بنوازد خودش نم نم می میرد!!..." (خباثت را!!)

حکایت نوشتن و ننوشتن های ما هم همین است. خودسانسوری ما نمی گذارد از چیزهایی که باید، نوشت. و وقتی کلمات بر سرت آوار می شوند و خودشان را در آغوشت میاندازند و از سرو کولت بالا می روند و التماست می کنند که به دنیاشان بیاوری و بهشان حیات بدهی و به زیور هستی فریاد بیاراییشان، وتو هی طفره      می روی . هی از سر باز می کنی و هی جا خالی میدهی و ... این یعنی مرگی نم نم در آغوش تنهایی....  من اسیر خویشتن خویشم اکنون! 

گریزاندن طفل از مدرسه....

آشفته بازاری است فضا-ذهنیت-اندیشگیِ زیست اجتماعی مان....

منابع صرف می کنیم مدرسه می سازیم، معلم به کمک فرا می خوانیم، کتاب چاپ می کنیم،  بخشنامه و دستور العمل می نویسیم، دولت و وزارتخانه تمهید می کنیم در عرصه آموزش عمومی که سنگی روی سنگ بگذاریم در تربیت و شخصیت و سواد و مهارت و ... شاید!

ولی این همه، با یم ندانم کاری، با یک رفتار کور، یا یک تقلید، و نمی دانم از چه کسی و از کجا؟ دود می شود می رود هوا! دود!...امروز به مناسبتی جلوی دبستان پسرانه برای دقایقی ایستاده بودم. بچه های شیفت صبح که پسران اول تا سوم بودند می باید تعطیل می شدند و دوره دومی ها یعنی از سوم تا ششم، یک یک و دو، دو، به مدرسه در می آمدند...

اولین گفتگوی دو تا پسربچه که از دور یکدیگر را دیدند و سلام و علیک کردند، درباره لباس مدریه شان بود. باصطلاح لباس فرمی که تنشان بود!! رنگی نچسب، در مایه های کرم بی حال، با دوخت نچسب تر و جنسی که معمولا برای کهنه پاره درست کردن بدرد می خورد تا لباس، می گیرند و تن بچه های مردم می کنند که نمی دانم چه بشود...بگذریم!

این دوتابچه که از دور با برق چشمانشان به استقبال هم رفتند، یکی روی به دیگری در

آمد که : "لباس های ما رو،  تو رو خدا.... می بینی؟!  خیلی"....ری "اند، مگه نه؟!!!!

خدایا!... آخر این چه مدرسه و دبستان و نظام آموزشی ای است که با تصمیمات نابخرادنه اینچنین ذهن بچه ها را به جای به صلاح آوردن، چنین به مسلخ بی تربیتی و بی ادبی می کشاند؟! و کودکی که تعبیرش از تصمیم مصادر امور در این مدرسه این باشد، روی صلاح و اصلاح کجا خواهد یافت؟! و جامعه ای که مدرسه و کودک و دانش آموزش در این سطح باشد چه فردایی خواهد ساخت؟!...

زندگی با "تهوع"!

"تهوع" سارتر را چنان و چندانکه می شابد نخوانده ام، ولی روز شب با این کتاب زندگی می کنم! بس که "ناسزا" و "درشت گویی" در تار و پورد "سخن" جامعه ما تنیده ....

آزرده است روان این رنجور!...