بخدا من جامعه شناس نیستم!
طفلی شریعتی که در هیاهوی آزادگی و دنیا گرایی و مسند طلبی، با آزادگی اش سرخوش بود و دنیا واهلش را فرو گذاشته بود و توتم خویش را به بلندای پرستش کشیده بود و ناگزیر از مطاع دنیا چیزی نیاندوخته بود، می گفت: دوستانم به من ایراد می گیرند که تو چطور جامعه شناسی هستی که قواعد و قوانین زندگی و ارتباطات و بده بستان ها را بلد نیستی و از هیچ نمدی کلاهی گیرت نیامده است؟!...
*****
رفتم داروخانه. پولم 6تا هزارتومانی کم آمد. به دکتر گفتم اگه اشکالی نداره دارو رو ببرم پول خوردتون رو میارم. حالا روی محبت و انساندوستی یا گیرافتادن در رودبایستی، قبول فرمودند. دارو را برداشتم و آمدم بیرون. با خودم اندیشیدم که آقای دکتر یک ساعت دیگر با فردا که پولش را بیاورم خودشان حتما نیستند، و من اگر پول را در نبود خودش به داروخانه بدهم ممکن است همچنان در ذهن دکتر بی خبر، بماند که: "مردم را می بینی؟! لطف آدم را با فرموشی و بد عهدی پاسخ می دهند!" و البته اگر چنین می شد بد می شد. این بود که راهی به ذهنم رسید. چه راهی هم!! برگشتم طرف ردیف مغازه ها و سوپری ها. در یکی از آن ها جوانی تر و تمیز و امروزی که بفهمی نفهمی متشخص نشان میداد پشت پاچال بود. با یک مشتری مشغول خرید.پبعد از سلام علیک و چاق سبامتی رسیدم:
- شما خودتون ثایت همیشه اینجا هستید؟!
- بله!
- میشه یه درخواست غیر مترقبه از حضور شما بکنم؟!
- خب! تا چی باشه درخواستتون!
- آقا! من رفتم از این داروخانه بغل دارو گرفتم. دارو ها را روبری صورتش گرفتم. 6هزارتومن کم اومد. از دکتر خواهش کردم اگه ممکنه دارو رو بده، بعدا براش پولشو بیارم. اونم لطف کرد و اطمینان کرد و دارو رو داد. حالا باخودم فکر می کنم وقتی پول آقای دکتر رو بیارم، خودش نیست که! چون شیفتی اند دیگه! شما که اینجا ثابت هستید اگه ممکنه 6تومنو لطف کنید من همین الان به داروخانه بدم حالا یک ساعت دیگه، یا فردا که از خجالت تون در بیام، شما خودتون هستید و قضیه روشنه....
آقا بدون معطلی و خیلی محکم گفت:
- ابدا! من شما رو نمی شناسم. چطوری اطمینان کنم؟! و...
- آقا منظور من 6تا هزار تومنی بود ها!!
- باشه. 6هزار تومن به کسی مه نمی شناسم بدم؟!
کلا بهم ریختم! هیچ انتظار نداشتم آدمیت تا این اندازه فرو افتاده باشد!!
بخدا راست می گویند دوستان من هم، که از جامعه شناس بودن و رفتار های معارض من تعجب می کنند! آخر چطور ممکن است کسی که نظریه های جامعه شناسی را تند و تند بلغور می کند، از عهده شناخت و تحلیل و چگونگی رفتار شهروندان و موقعیت ها و برداشت ها و سنخ های اجتماعی و برچسب زنی و ... بر نیاید یا آن ها را در رفتار اجتماعی خودش لحاظ نکند؟!...
راست می گویند طفلکی ها دوستان من! ..
بس که شیفته مرام و انسانیت و اخلاق و صدق هستم، دلم نمی آید این ها را فدای ویژگی های جامعه شناسانه آدم ها کنم....
بخدا راست می گویم. من جامعه شناس نیستم!!
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...