در احوال شب "قدر"
[بدون گفتار زیادتی به سر قصه می شویم... ]
علی زمانیان
آن که روزهایش همه، بی قدر است، شب قدر به چه کار آیدش؟
روزها، هفتهها و ماهها را در بیهودگی، عصیان و در بی حاصلی و در غفلتی مذموم سپری میکنیم. زندگی و عمرمان را در سرگردانی و بیاخلاقی میگذرانیم، آن گاه به قصد زدودنِ زنگارها از درون، ساعتی و در شبی به نام “شبقدر” مینشینیم و دعایی میخوانیم که حتی ترجمهی سادهی آن را نیز نمیدانیم، . قرآن بر سر مینهیم و سپس شادمان از این که وظیفهمان را انجام دادهایم و “قدر” را قدر نهادهایم، سر بر بالین آسودگیِ غافلانه میگذاریم. سالها از پسِ این همه تکرارِ چنین شبی، هیچ گاه از خود نپرسیدیم اگر “شبقدرِ” ما شبی عزیز بود که از هزار شب برتر است، چرا پیش از “قدر” و پس از آن، تغییری نکردهایم، بهتر نشدهایم و بلکه اوضاعمان بدتر و تباهتر شدهاست. تعجب نکردیم از این که اگر قرار بود “شب قدر”، قدرمان را بیفزاید چرا چنین حقیرانه زندگی میکنیم.
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...