تهوع!
حالم بهم می خورد ازاین سایت ها و آدمهای جلو دوربین و صفحات اول روزنامه ها و تیتر های بی بته و توخالی،...
از این کلمات خشک و تنگ بی بن و مایه ی راست و چپ و اصلاح و اصول که سقف اندیشیدن و مشی مرا بسیار پست کرده اند....
از این دانشگاهی هردم بیل که مثل قارچ اینجا و آنجا روییده و بر جیب من چمبره زده اند. از باصطلاح استادانی که تا نوک دماغ بیش نمی بینند....
از کتابهایی که رونوشتهای تکه تکه از اینجا و آنجا، و از این و آنند، به اسم تألیف و تنصنیف و...
از دانشجو جماعت، که خود آگاهی را در خود کشته و زیر خروار ها تصورات شهوت و تظاهرات متعفن و تقلید و بازیچه شدن و پیروزی و فتح اش در ترم تحصیلی، قبولاندن حجم جزوه بیست صفحه ای به مبصری بنام استاد برای امتحان است....
از بقالی که مشتری را پول می بیند.
از کارمندی که در رفتن از کار را زیرکی خود تلقی می کند.
از پزشکی که در مطب، بدون توجه به وقت و شخصیت و حال بیمار، و در بیمارستان، تا فرصت گیر می آورد، یک تماس خرید و فروش ملک و املاک و ... دارد.
از خودم! که اینها را فقط می نویسم....
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...