هرچه فکر می کنم می بینم بازهم انساتیت انسان است که بر همه داشته های او شرف دارد و زینت است و داشته ای است که دست تطاول هیچ طاغی ای بدو نمی رسد تا بگیردش....

دیده اید آدم هایی را پشت این میزهای ادارات که خود را گم می کنند و قُداند و مردم آنسوی میز را به هیچ می انگارند و گویی از دماغ پیل افتاده با افاده و اطوار  پاسخ می دهند و از کار مردم گره نمی گشایند و مراجعه کننده را سر می گردانند؟!...

عجیب است که هرچه این آدمها که پشت میزشان با صدمن عسل هم خورده نمی شوند، وقتی نوبت خودشان می شود که به حیث مراجعه کننده برابر میز یکی مثل خودشان می ایستند چه زبون اند و کرنش گرند و رام اند و...

من نتیجه گرفته ام که هرکه هر اندازه در موقعیتی که گمان می کند قدرتی دارد از آدمیتش فاصله می گیرد به همان اندازه وقتی برابر کسی می ایستد که به گمان قدرتی دارد، به همان اندازه و به نوعی دیگر از آدمیتش دور می شود....