با خیال تاک!
می نوشتم/ می نویسم، با خیال تاک. به خیال خودم!...
گمان میکردم تاکستانی است "هرای" نامه، حالا بعد از چند سال
امروز که از غصه ایام کمی دنج بود دلم، به تماشایش درآمدم... چه درآمدنی! منظره دهشتناک خارستان بود، بس که از واکنش به روز مرگی های این و آن، صحنه آراسته بودم!!
جاروی "دِلِت" برداشتم هرچه خاکروبه بود و به گوشه چشمم آمد، روفتم و به خاکروبه دانِ دست مجاز فسردمشان که نه جای سرجنبانی شان در تاکستان من بود....
اینجا تاکستان من است....
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۵ ساعت 0:9 توسط "هه رای"
|
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...