می گویند در جنگ جهانی هیتلری ها یک موسیقی دان مشهور را دستگیر کرده بودند که لابد چون با اونا نبوده بر آنها بوده!! میارنش تو استادیومی جایی، اعدامش کنن. در ملاء عام. مقدمات کار که آماده میشه و می باید پیانیست بی پناه رو به جوخه اعدام بسپارند، ناگهان فرمانده جوخه یا یکی از فرماندهان عالی رتبه هیتلر فریاد بر می آورد که نه!.... اعدامش نکنید!...

مردم متعجب از این انسانیت ناگهان!  لابد با خوشحالی زیر پوستی، منتظر می مانند تا پایان کار رو تماشا کنند،... آقای فرمانده دستور می دهد: "پیانو بیاورید!" می آورند. شوق مردم از این آداب دانی فرمانده بیشتر می شود. مرد اسیر در خیالش آرام آرام با پیانو نزدیک در می آمیزد، در آغوشش می گیرد و پنجه به زخم پیانو می فشرد بعنوان مرهم!...

سکوت سراسر میدان را گرفته است...

"انگشت هایش را قطع کنید!" این است فرمان جانسوز فرمانده، و جمعیت غرق در تعجب!

انگشتان مرد اسیر بی اختیار جمع می شوند... پوز خند فرمانده فضا را سنگین می کند....

"وقتی در حاضر باش پیانو ببیند نمی تواند بنوازد خودش نم نم می میرد!!..." (خباثت را!!)

حکایت نوشتن و ننوشتن های ما هم همین است. خودسانسوری ما نمی گذارد از چیزهایی که باید، نوشت. و وقتی کلمات بر سرت آوار می شوند و خودشان را در آغوشت میاندازند و از سرو کولت بالا می روند و التماست می کنند که به دنیاشان بیاوری و بهشان حیات بدهی و به زیور هستی فریاد بیاراییشان، وتو هی طفره      می روی . هی از سر باز می کنی و هی جا خالی میدهی و ... این یعنی مرگی نم نم در آغوش تنهایی....  من اسیر خویشتن خویشم اکنون!