شنیده ایم که بسی فریاد ها هست که از دل خموشی ها سر به آسمان می زند... من دیدم یکی از این خموشی ها را و شنیدم فریاد های به آسمان برخاسته ای را...

... از خویشان سببی دور است. زنی موقر و متین و با اخلاق و با مسؤلیت و مهربان. نه اینکه معلم هم هست! انگار خوبی اش دوبرابر می شود تحت تأثیر شغلش.

از قضا، همسرش هم همکلاسی دوران مدرسه ام بود در سالهای دور. پسری خوش مشرب، با مرام و سر بزنگاه ها ره گشا... زد و در جوانی رحل اقامت به دیگر سرای انداخت و دو تا بچه این زن را تنها گذارد...

دوسه روز پیش دیدمش. در ازدحام خلق. زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گذر کرد. احوالش در یک نگاه گذرا، حکایت می کرد که این دوسه روزی که عروسی دخترش است، جای خالی پدر دخترش را عمیق حس می کند. حس کرده است.  داشت در خموشی با شوی اش نجوا می کرد. با او راز دل می گفت. هم بار تنهایی ها و خستگی های همه سال های بی او بودن را، در میان آورده بود، هم، سهم خوشحالی "همسر" و "پدر" را از این روزهای خوب - که البته در نبودن او خلاء بزرگی است- حاضر آورده بود. آرام آرام. و لقمه لقمه دو روحِ در ازدحام خلق با هم تنیده، می گفتند و می نیوشیدند یکدیگر را...