فریاد های خاموش!
شنیده ایم که بسی فریاد ها هست که از دل خموشی ها سر به آسمان می زند... من دیدم یکی از این خموشی ها را و شنیدم فریاد های به آسمان برخاسته ای را...
... از خویشان سببی دور است. زنی موقر و متین و با اخلاق و با مسؤلیت و مهربان. نه اینکه معلم هم هست! انگار خوبی اش دوبرابر می شود تحت تأثیر شغلش.
از قضا، همسرش هم همکلاسی دوران مدرسه ام بود در سالهای دور. پسری خوش مشرب، با مرام و سر بزنگاه ها ره گشا... زد و در جوانی رحل اقامت به دیگر سرای انداخت و دو تا بچه این زن را تنها گذارد...
دوسه روز پیش دیدمش. در ازدحام خلق. زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گذر کرد. احوالش در یک نگاه گذرا، حکایت می کرد که این دوسه روزی که عروسی دخترش است، جای خالی پدر دخترش را عمیق حس می کند. حس کرده است. داشت در خموشی با شوی اش نجوا می کرد. با او راز دل می گفت. هم بار تنهایی ها و خستگی های همه سال های بی او بودن را، در میان آورده بود، هم، سهم خوشحالی "همسر" و "پدر" را از این روزهای خوب - که البته در نبودن او خلاء بزرگی است- حاضر آورده بود. آرام آرام. و لقمه لقمه دو روحِ در ازدحام خلق با هم تنیده، می گفتند و می نیوشیدند یکدیگر را...
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...