بله! من بیشعورترینم....
به پشت سر که می نگرم می بینم سخت بیشعور بوده ام، و هستم هم!
.... همواره، با یک خنده اعتماد کرده ام. با یک اخم به قهر گراییده ام، به یک تهدید ترسیده ام، از یک تمجید، برآمده ام. به اندک دلگیری و دلتنگی، گریسته ام و گاه، از کم گنجایی، به سرخنده شده ام. با کوچک ناسازگاری، همه چیز را تمام شده ارزیابی کرده ام، و...
و هزار شاخص دیگر گه گفتنش نتوانم و نشاید.... .
بله! به پشت سر که می نگرم می بینم بیشعور ترین کسم در زندگی خود....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶ ساعت 0:3 توسط "هه رای"
|
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...