وقاحت من...
من موجودی وقیح هستم! بله تعجب نگنید! هیچ سهوی درمیان نیست. من وقیح هستم!....
وقتی از تلویزیون دروغ می شنوم و دم برنمی آورم، وقتی رادیو در حضورم من مرا انکار می کند و از من واکنشی دیده نمی شود، وقتی در رسانه ها نامربوط می شنوم و ککم نمی گزد، وقتی راست راست از ورای دوربین، به چشمم فرو تپیده می شوند و تحقیرم می کنند و من چون جن زده ای مات به در و دیوار می چسبم، یا ترس خورده، لب می گزم و سر در خشتک خود فرو می برم، وقتی مصادر امور و صاحی منصبان کشورم -که می باید گمارده من باشند و به خیر من (ملت) بیاندیشند- نتیجه تصمیم ها و اعمال و پندار و بیان و گفتارشان رو به اضمحلال بردن من است، وقتی جناح های(باندهای) باصطلاح سیاسی ایستاده بر شانه های من، به جای هم افزایی انرژی و اندیشه و گره گشایی از کار کشور، به تخریب و تحقبر و حذف هم -که امروز خود را در این می بینند- را خدمت نام می نهند، و.... ومن همچنان بی عملم، و همچنان در پی لقمه نانی به هر قیمتم، و همچنان در هزارتو های تنیده بر سر راهم فقط دویدن و نرسیدن را شناخته و زندگی نام کرده ام.... آیا وقیح نیستم؟!
آیا وقیح نیستم که نام انسان بر خود نهاده ام؟!
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...