یادم از کودکی چنین می آید...

با یکی از بچه های محل کل کلی داشتیم. ماجرا از این قرار بود که بچه های این خانواده اولا به دلیل کثرتشان، ثانیا یا به دلیل تربیت، یا به دلیل ژن، یا به دلیل حمایتی که خانواده از آنها داشت و ... نوعی نترسی و سر معرکه داشتن و درگیری و نزاع، و نوعی زورگیری معمولی و ساده، جزو ذاتی شان بود. و بقیه اهالی به نوعی غیر رسمی حسابی از این طایفه می بردندی....

بچه ها و همسالان  هم همواره با گونه ای ترس و لرز از کنار اینان رد شدندی. یا همیشه در درگیری ها کوتاه آمدندی... گفتم که عده  اینها زیاد بودی. مثلا به سن من، آنها: دو برادر بودند و یک پسر عمو. و دوسه سالی بزرگتر، یک برادر و یک پسر عمو، و دوسه سالی کوچکتر هم یک برادر و یک پسر عمو!! این ها همیشه دو دو و سه سه، با هم بودند. و طبیعی است که یک نفر، نمی توانستی هیچ کاری در برابر اینان از پیش بردی..

این بود که حتی اگر یکی از اینان با کسی به تنهایی هم روبرو شدی، به پشتوانه ای که داشتی، برتری می فروختی...

و من در عالم بچگی برای خود عزت نفسی قایل بودم که نمی باید در برخورد با اینان شکسته شدی. این بود که ضمن ترس معمول، همیشه حساب شده فاصله خود را با آنان به نوعی تنظیم می کردم که بهانه عقل پسندی برای عدم درگیری در میان باشد و از این طریق بطور ضمنی این پبام را هم می فرستادم که "من، نه آنم که مانند دیگران  از شما بترسم. بل مشغله های بالاتری دارم که نرسد به دچار شدن به این درگیری های بچگانه!" هرچند اینگونه ترس خود را پنهان می کردم ولی البته سر بزنگاه ها می باید نوعی سرسختی و دلیری هم نشان می دادم . و نشان دادمی. و گویا مؤثر هم افتاده بود. چون مکرر حس کرده بودم که آنها هم اگر نه آشکار، ولی به نوعی در برابر من کوتاه می آمدند و مثلا به وقت شنا در رودخانه همه همه گونه را اذیت کردندی و آب دادندی و  نگذاشتندی به اراده خود از آب بیرون آمدی و خوراکی ای اگر کسی میداشتی می ربودندی و... اینا هیچ باری سراغ من نیامدندی. بلکه اگرکاهی من در ظاهر خیزی نشان دادمی، گیفتند ما با تو شوخی نداریم!!... و همین برای من بس بودی...

این بود تا روزی که حالا یا از سوی او با برنامه یا واقعا تصادفا، بین من و یکی از همسالان من از آن دسته که لجوج تر بود و قدرتربود، درگیری پیش آمد. حس کردم دیر یا زود کار به زد و خورد می کشد واین برخورد بر آینده من در میان آنها و دیگران که ترسی از آنها در دل داشتند. سایه خواهد افکند. این بود که هنوز طرف بیدار نشده بود و شاید معطل می کرد تا یکی از برادرانش برسد پیش دستی کردم و یکی دومشت محکم حواله فک و دندانش کردم و یک دندانش را شکستم. طرف مستأإصل به گریه درآمد که برادر بزرگترش رسید!. دیگر جای کم آوردن نبود. باید می ایستادم و ایستادم. برادر رفت سراغش و پرسید چی شده؟ کی زده؟ من بدون معطلی گفتم من زدمش ولی قصد من زدن نبود، ادب کردن بود! سرجایش نمی نشست من نشاندمش.  و چون احوال خود را میدانستند، گویی اینکه کسی او را ادب کرده باشد پسنده می آمد و آمد. ولی در مقام مقابله درآمد که خلیل قلدری؟! پاسخ دادم قلدر نیستم و لی به بی ادبان رو نمی دهم، کوچک یا بزرگشان! طرف"بهم می رسیم"ی گفت و دست برادرش را گرفت و رفت...

این پیروزی برای من شیرن بودی ولی می دانستم که آنها هم بیکار نمی نشینند. واین، ترس و احتیاط مرا افزون کرده بود. البته احتیاط بیشتر. چون از آن روز که این اتفاق نادر افتاد بقیه بچه ها هم نفسی گرم کرده بودند و این را نشان می دادند....

اینها را گفتم تا بگویم که بالاخره در اثر کینه جویی بچگانه و بعد از مدتی یکبار دیگر در میدانگاهی روستا، و در حصار دیوارهای بلند، رو در رو شدیم. ولی با فاصله. او می ترسید دوباره کتک بخورد و من می ترسیدم آن پیروزی آسان از کف برود... ترس بر من قلبه داشت ولی حفظ ظاهر هم با اهمیت بود. این بود که هرچه او دعوا نشان می داد و در حرف پیش می آمد، من خویشتن داری می کردم و مثلا اعتنایی نمی کردم... حلا تنی چند از مردانی که فضای چالشی بین اینها و سایر بچه ها را می دانستند و احتمالا درگیری چندی پیش من او را هم دیده بودند تماشاگر صحنه می بودند....   تا رسید به اینجا که برای دفع شر او و نشان دادن اینکه من از روی قوی تر بودن اعتنایی نمی کنم، با نوعی خطاب دوطرفه یعنی خطاب به او و خطاب به ناظران صحنه انگار،در آمدم که: "شیطان می گوید  همین را بردارم پرتش کنم بالای پشت بام!" و با این گفته با نگاهی تحقیر آمیز براندازش کردم. او در خود فرو رفت و ناظران از این حرف و ژست من ناگهان زدند زیر خنده! و قضیه ختم به خیر شدی...