دل گویه ای با اشتران کوه...
اشتران کوه عزیز! این چه کاری بود؟! ما از تو صبوری و حمایتگری تصور کرده بودیم. با بچه ها چه کردی! چرا آخر؟ لمحاتی بیاندیش!...
حالا که آب از سر ما، و کار از کار گذشت، خودت بگو... ارزشش را داشت...؟ طفلک بچه ها لابد با چه ذوقی به دیارت آمده بودند! تو به بدرقه، پیش چشمشان را تیره، و راه را جلو پایشان سد کردی...
راستی حظی داشت؟! وقتی می دیدی بچه ها آرام آرام متوجه می شوند که راه را گم کرده اند؟! گیر انداختن آنها در برف و بوران. بی راه، بی فریاد رسی. متحیر.... خدایا! و وقتی تسلیم شدند و باور کردند که گم شده اند، چه کشیدند؟! میان ژرفای دره ها و وستیغ کوه ها در هروله بوده اند لابد! مثل همیشه ما، که راه را گم می کنیم و از این قله به آن قله، از این یال به آن یال. بدون اطمینان خاطر و پر از تردید... اشتران عزیز! میدانی؟ ما به کوه که می آییم، به دیدار تو که می آییم، می خواهیم شانه به شانه تو بزنیم. می خواهیم مگر، خود گم کرده خویش را در قامت تو بیابیم. تو ما را می شناسی... نترس. صمیمی و مطمئن. و ما تو را می شناسیم صبور و حامی.... تعجب من از این است که چطور این بار صبرت ته کشید و خموشی نهاده، یکباره خروش برداشتی.... مثل اژدهای هفت سر.... و چه بی رحم! و چه خونسرد... پیش چشم ما و پیش پای خود....
با خود می اندیشم بچه ها در برف و کولاک و سرمای کوه جان نسپردند... طفلی ها! همینکه کوله خود را از دست دادند گویی جان سپردند!... آن چند ساعت، بدون کوله زیر برف،....آه! به دوستان ما چه می گذشت در آن آنات تنهایی و سنگینی امید؟!....
بله با از دست رفتن کوله، امید یک کوه نورد ضایع می شود... برای من اندیشیدن به فاصله از دست رفتن کوله، و آخرین رمق بچه ها است که دیوانه کننده است...
یادشان جاودان!...
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...