آن روز بی ارزشی...
آن روز که بی رمز و راز بتوانم باشم... چه می شوم؟! خدا می داند! ولی هرچه باشد هیچ ارزش ندارد.... چون آدمیت مرا شاید که "اینجا و اکنون" که زیر سنگ های سنگین لفاظی هایت که به -خاموشی گزیدن از "احدا احدا" گفتن بلال وار می خواهندم- پاسخ نگفته نگویم و آن نباشم که تو می خواهی بسازی از منِ من!....
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت 15:53 توسط "هه رای"
|
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...