تابو...
سلول انفرادی
که گفته اند، چیست مگر؟!...
این -که ما زندگی نامش کرده ایم-
همان خبه کنجی است که توصیفش گفته اند....
"سلامت را
پاسخ
نخواهنئد گفت
سرها در گریبان است.."
نه فیلمی، رمانی کو؟
کجاست شعر تری اینجا؟!
وزان زخمه که بُرّد پرده های دل
کنج کافه ای و یکی آدم که آنجا استکانی چای و قهوه ای و دم گرمی شاید...
"گشتیم نبود! ....نگرد نیست!..."
تابو است اینها اینجا....
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۷ ساعت 7:37 توسط "هه رای"
|
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...