"ناگهان چقدر زود دیر می شود"!
خبر مرگ همیشه و در همه جا و در مرگ همه کس سهمگین و کوبنده است...
"محمد نبی حبیب در گذشت"
خلاف جهت آب شنا کردن نه کار من است. لیک می بایدم تا احساس خود را از حوادث روزگار برای تذکار خود، بگویم....
خدایش بیامرزاد!...
می رویم و به پاسخ آنچه از ما رفته است، گرفتار، بقول خواجه بیهقی.
... گمان می کنم برای خدابیامرز خیلی زود، دیر شد!...
خدا رحمت کند مرحوم حبیب الله عسگر اولادی را ....
دیر شدن ناگهانی در زندگی اش را پیش از مرگ، تدارکی فرمود....
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 16:10 توسط "هه رای"
|
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...