مگر کار هرکسی است؟!
بعضی وقت ها زبان داری اما نمی چرخد! دست داری اما دستگیر نیست! پای داری اما نای حرکت نه! چشم هایت انگار از آن تو نیستند. قلب داری اما فسرده اندش. نفس داری اما سرد! خون در رگ هایت یخ زده! زیر پوستت حس ناشناخته ای می خراشدت و تو آن موجود بیچاره ای می شود که از خودت باید به خودت پناه ببری...
و پناه دادن آدم به خودش مگر کار هرکسی است؟!...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 15:9 توسط "هه رای"
|
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...