بعضی وقت ها زبان داری اما نمی چرخد! دست داری اما دستگیر نیست! پای داری اما نای حرکت نه! چشم هایت انگار از آن تو نیستند. قلب داری اما فسرده اندش. نفس داری اما سرد! خون در رگ هایت یخ زده! زیر پوستت حس ناشناخته ای می خراشدت و تو آن موجود بیچاره ای می شود که از خودت باید به خودت پناه ببری...

و پناه دادن آدم به خودش مگر کار هرکسی است؟!...