سیاسی بودن در ایران
سیاسی بودن در ایران بویژه داخل در یک جناح بودن، نه بر اساس دانش و بینش و عمق آگاهی و سواد شناخت و تحلیل سیاسی، و بهره بردان از فلسفه سیاسی؛ که بر اساس دوستی ها و رابطه ها و رفت و آمدها شکل می گیرد...
رویگردانی و فاصله داشتن از یک جناح هم بر همان عامل دوستی ابتناء است در بیشترین حالات....
این سنخ سیاسی بودن و شدن، در شهرستان ها بطرز عجیبی واقعیت، و فراگیر است. و تقریبا همه اعضاء یک جناح را در بر می گیرد که بطور خوشه ای و فقط از روی دوستی و روی مراوداتی که آدمها با هم دارند رخ می دهد....
چنین است که بدنه موسوم به "راست" و "چپ" در جامعه ما، از یک آبشخور فکری و فرهنگی و اندیشه ای مشروب می شوند و دو روی سکه جهل سیاسی و یی سوادی "شهروند"ی هستند. بسواد، بدون تحلیل سیاسی، بدون بینش و بصیرت اندیشه ای و بدون جرا رها شدن از تعصبات و خرافات و رفتار هایی- که در بیشتر وقت ها- با اخلاق میانه ای ندارند.... با سرانی کم سواد یا بهتر است بگوییم گرفتار شبه علم به جای علم در مشی سیاسی شان...
چنین می اندیشم که یک قوچانی هستم. به تمام معنا(تند و تیز، صادق، ضمخت، یک دنده، صدایی در وضعیت عادی هم نتراشیده، توده اضداد. با قهقه خنده، و عصبانیت در صفر تا چهار صدم ثانیه، زودباور، تحلیلگر، ریز بین، منتقد، خود رأی، با دیگران مهربان و با خویش بیگانه، در نظام اداری سربه زیر، بی دفاع، به کم -که چه عرض کنم- به هیچِ خود قانع، چون اژدها-فقیر- بر گنج فرهنگ خوابیده و...) به قوچانی بودن اگرهم افتخار کنم، افتخاری است مربوط به گذشته و به باشندگی نیاکانم...که، از فرط صداقت و صراحت لهجه ای که داشته اند، از شور آزاد منشی ای که لبریزبوده اند،از حرف زوری که در درازنای تاریخ برنتافته اند؛ همواره و هر روز خود مشق"بودن" نوشه اند...(از حمله مغول بگیر تا تگ هر نوخاسته ای که سر جهانداری و جهانگیری داشته و گذرش به قوچان افتاده و کمیتش اینجا نلنگیده است!) این را تاریخ گواهی تواند کردن...